اشعار عارفانه
اسمان را با باران خسته ميكني
من را با گريه
اسمان را با رعد و برق شلاق ميزني
من را غم هايم
اسمان را با ابرهاي سياه نا اميدش ميكني
من را با درهاي بسته خورده
اسمان ديگر اميدي به افتاب و مهتاب ندارد
من هم اميدي به زنده بودن
خدايا اسمان دلم را بجو
من كجاي اين داستانم تو را رنجاندم؟
با چه استغفار كنم؟
از عشقم به تو كم گذاشتم يا عشق تو را نديدم !
كدام؟نميدانم
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)

اسمان را با باران خسته ميكني
من را با گريه
اسمان را با رعد و برق شلاق ميزني
من را غم هايم
اسمان را با ابرهاي سياه نا اميدش ميكني
من را با درهاي بسته خورده
اسمان ديگر اميدي به افتاب و مهتاب ندارد
من هم اميدي به زنده بودن
خدايا اسمان دلم را بجو
من كجاي اين داستانم تو را رنجاندم؟
با چه استغفار كنم؟
از عشقم به تو كم گذاشتم يا عشق تو را نديدم !
كدام؟نميدانم
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
ا
خدايا
از كدامشان بگويم
عشق نفرت ترس
ازعشقي كه مهمان قلبم شد
نفسش با نفسم گره خورد
و جانم را به اتش كشيد
يا نفرت از غم هاي پي در پي
سوالهاي بي جوابم
سردي قلبم اشكهاي خشكم قصه هاي بي انتهايم
اما ترسم بيشتر از هر چيزي اين است
مرا رها به حال خود كني
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)

در خلوت تنهائیم
تنها
خواستار تنهایی کسی شدم
که تنهائیم را تنها گذاشت
ای تنهاترین عالم
تنهایم را تنها نگذار
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
دوست دارم
که بدانی دوستت دارم
و میدانم دوست داری
که بدانم دوستم داری
دوستت دارم
ای که مرا دوست داری![]()
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
بي انكه بدانم
شاگرد مدرسه سرنوشتم
انجا دانستم
از كجا تا كجا براي كجايم
لحظه هايم در گذر
امتحانم بي صبرانه منتظر
در عجب از خودم
ميدانم
براي چه هستم و لحظه ها در گذر!
اما انگار شب امتحانيم
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
در دادگاه زندگي
تنها قاضي دنيا
ميخواهم تو سرنوشتم را رقم زني
چرا كه جرم من
فقط عشق به تو بود
معبودم
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
در كوچه تنهائيم
به دنبال كسي ميگردم
دوست دارم خبرش را از اسمان كه دست ابي بر سرم كشيده بپرسم
شايد از اين سنگ يا ان جويبار كه ميزند چنگ
يا ان شاخه گلي
كه در دستان تو انتظار مرا ميكشد
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
عاشقم
برای کسی که روحش را به من دمید
بهترین فرشته اش را برای من عزل کرد
زمین را ساخت
هزاران چیز را افرید که بفهماند دوستمان دارد
ای ادمی درقبال عشق او عاشقش هستی؟
از پرستش چیزی میدانی؟
یادت باشد یادت باشد
پروردگار را با شیطان خجل زده نکنی!
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
از
گل برگهای رقصان در باد
از سکوت دریاچه نیلگونی
از پروانه های رقصان
از ستاره های نقره ای
از قامت کوه های سر به فلک کشیده
از صدف های مروارید دار
از سبزی برگ و روشنی افتاب و رنگینی پائیز
زیباترم چرا که من از عرش عالمینم
از سکوت عشق خدائیم
هر چه هست برای من است و من برای او
دوستت دارم مهربانم
نويسنده : زهره معمي وند | ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲:۱۱ | آرشيو نظرات (0)
تمام حقوق متعلق به
شاخه است